تبليغاتX
کامیار و مامان فریده
خاطرات زندگی کامیار

Image Hosting by PictureTrail.com

خدایا به الهام های تو در فاصله ها محتا جم

 تا گامهایم به سوی سعادت و رستگاری هدایت شود .

به شکیبایی تو محتاجم تا در خلوت و سکوت خودم لحظه ای از یاد تو

و حضورآرام بخش تو غافل نباشم .

ای دلسوزترین از همه به من!و ای مهربانترین مونس من !

باورم این است که صدایم را میشنوی  و وقتی اشکهایم بر گونه هایم میریزد

بارش رحمت تو مرا نوازش میکند  و دلم آرام میگیرد .

Image Hosting by PictureTrail.com

پدرم به دليل سكته قلبي در سي سي يو بستريه. شادابي و سرزنده بودنش باعث شده بود كه باشنيدن اين خبر شوكه بشيم.....تصور اينكه روزي پدر يا مادرم رو روي تخت بيمارستان ببينم هميشه برام غير قابل تصور بوده........كاميار به خاطر باباعباسش خيلي ناراحته...تا يك روز ديگه مشخص ميشه كه به جراحي نياز هست يا نه!!! اومدم تا از همه تون بخوام براي شفاي پدرم و همه بيماران دعا كنيد.

Image Hosting by PictureTrail.com

نوشته شده توسط فریده در ساعت 9:3 | لینک  | 

سلام. هم دير اومدم و هم چيز زيادي براي نوشتن ندارم. ولي چون كاميار يه تجربه تلخ ديگه توي زندگي اش كرده خواستم ثبت بشه.

 اول از همه بگم كه تعميرات خونه تا حد زيادي تموم شده. خودتون بهتر مي دونيد كه تعميرات و زيباسازي از ساخت و ساز بدتره...فك كنم تا عيد نوروز مي تونم بگم خونه تكميل شده. بهرحال آقا كاميار با اتاق جديد مچ شده و كلي حال مي كنه.

مثل هميشه كاميار از مدرسه رفته بود خونه مادرجون ..و من هم دو ساعت پايان اداره رو رفتم دانشگاه و شوهرم هم دانشگاه بندر انزلي بود يعني تازه ساعت ۲ رسيده بود دانشگاه. زنگ زدم كه داداشم كاميار و بياره خونه....به خيال اينكه با ماشين ميان....اما دو نفري با دوچرخه اومده بودند(مسافت خونه ما تا مادرم پياده ده دقيقه است) و نزديك خونه مون كه رسيدند كاميار در حال شيطنت روي دوچرخه .........همان شدكه پاي چپ كاميار لاي پره دوچرخه گير كرد ...كفشش پرتاب شد و پاي كاميار صدمه ديد. زنگ رو كه زدند با خيال راحت دگمه آيفون رو زدم. ولي داداشم رو ديدم كه كاميار رو توي بقل داره و.... كامي هم تا منو ديد صداي گريه اش بلندتر شد و گفت: مااااااااااامااااااااااني ي ي يمنو داري........

.در عرض چند ثانيه همه چيز از ذهنم گذشت...همه جاشو نگاه كردم و از يه لنگه بودن كفشش فهميدم پاش چيزي شده. گوشت و پوست رفته بود و مچ پا به كل خون مرده و كبود شده بود و كمي ورم داشت. داداشم هم كه از ناراحتي و عذاب وجدان حرفي نمي زد...

در عرض كمتر از ده دقيقه خودمون رو رسونديم بيمارستان گيل گلسار.....تمام طول راه كاميار گريه مي كرد و مي گفت مامان پام كج ميشه؟؟؟؟ ديگه مدرسه نمي تونم برم؟؟؟؟؟؟ تقصير خودم بود كه با دوچرخه اومدم!!!!!و منهم در حال روحيه و دلداري دادن...توي ذهنم از روي علايم ظاهري تصور كردم بدترين حالت اينه كه پاش شكسته باشه و گچ بگيرند ..... دكتر كه ديد با كمي آزمايش با حركت دادن خيال منو راحت كرد ولي مونديم و عكس گرفتند و گفت : خدارو شكر از لحاظ استخواني مشكلي نداره و به خاطر ضربه شديد كوفتگي و خون مردگي داره كه بايد چنين و چنان كنيد و دارو   و.......... تا دو سه روز ديگه هم مي تونه مدرسه بره.... وقتي رفتم پيش كاميار كه روي تخت بيمارستان خوابيده بود ديدم باز داره گريه مي كنه.. نگران اين بود كه بستري بشه و مي خواست سريعتر برگرديم خونه . شوهرم هم امتحان نداد و برگشت.

از ديشب تا حالا اين ما هستيم كه آقا كاميار ورزشكار رو بقل ميگيريم و اينور و اونور مي بريم.... و ايشون حال مي كنند .مادر جون و بابا عباس و خاله فرزانه هم كه به بودن كاميار در كنارشون عادت كردند و نمي تونند غمش رو ببينند سراسيمه اومدند خونه مون عيادت و با ديدن كاميار خيالشون جمع شد كه چيزي نبوده.

حالا آقا كاميار با كتابايي كه براش خريدم سرگرمه . داستان زندگي چند تا پيامبر و مرد بزرگ و معروف ... باقي اش رو هم روزهاي ديگه براش مي خرم...الياس و زكريا و يعقوب و مريم و آدم و حوا و فردوسي و مولوي و.....

بعله اينطوريااااااا ديگه...ما هم تا اطلاع ثانوي كزتينگ مي شويم تا ببينيم چي ميشه.تا سلامي ديگر بدرود

در دنیای ما ؛ تمام آفرینش برای من ست . اگر من مورد کم لطفی  قرار گیرد ، نسلی از من های بعدی وجود نخواهد داشت و اساس و بنیان بقا بر من نهاده شده .. من هستم پس زندگی هست

 

 

نوشته شده توسط فریده در ساعت 8:20 | لینک  | 

 

سلام

از ۱۸ مهر ماه بود كه تصميم گرفتيم چند تا تعمير كوچولووووووو توي خونه مون انجام بديم. ولي چه عرض كنم همون تعميرات كوچولو نتيجه اش اين شد كه كل خونه رو تغيير شكل داديم Image Hosting by PictureTrail.comو ما كماكان در منزل مادرجون بسر مي بريم. خدا كنه تعميرات و زيباسازي خونه سريعتر تموم شه. هرچند بعد از اتمام كار تازه كار من شروع ميشه ولي به زحمتش مي ارزه.

كاميار هم مثل يه پسر خوب... مدرسه و دركنارش كلاس زبان ميره. هر روز هم به همراه باباجونش يه سري به خونه مي زنه و  نظر ميده و تاييد ميكنه.Image Hosting by PictureTrail.com

Image Hosting by PictureTrail.com

بنده هم كه دل تو دلم نيست.فقط تو فكرم كه بعدا چي رو كجا بچينم و چجوري تزيين كنم و ...

Image Hosting by PictureTrail.com

اين عكس از روزي هست كه بعد از يه بارندگي حسابي... رفتيم كمي بگرديم . كنار رودخانه سفيدرود ...ديدم از بس بارندگي شبهاي قبلش شديد بوده... سطح آب رودخانه خيلي بالا اومده بود و تمام درختها و شاخه هاي حاشيه رودخونه رو شسته بود واسه همين سطح رودخانه كف كرده بود.

Image Hosting by PictureTrail.com

 Image Hosting by PictureTrail.com

 ايشالله اگه عمري باقي بود با خبراي خوب برمي گردم.

 

نوشته شده توسط فریده در ساعت 9:2 | لینک  | 

 

 سلام. Image Hosting by PictureTrail.comعیدتون مبارک. نماز و روزه هاتون قبول. Image Hosting by PictureTrail.com

ما سه نفر صبح روز عید فطر بعد از یه خواب طولانی تصمیم گرفتیم که بریم به دامن سرسبز طبیعت و بگردیم. فللللللللذذذذذا اول رفتیم خونه مادرجون برای عید دیدنی بعد خاله و دایی کامیار رو برداشتیم و رفتیم به سمت پره سر. اول می خواستیم بریم آبشار ویسادار که بعد نظرمون عوض شد چون تا میرسیدیم اونجا دیر میشد و کیفیت بالای روشنایی خورشید رو برای عکس گرفتن از دست می دادیم.چون هوا بعد از یک شب بارانی کمی ابری بود و دوست داشت بازم بباره.

 اگه بخوام آدرس بدم دقیقا از رشت -صومعه سرا- ماسال- شاندرمن- پونل یا مسیر دیگه از رشت- جاده پیربازار- ضیابر- پونل-سه راه پونل که رسیدیم دقیقا ۵۶ کیلوتر با رشت فاصله داشتیم جاده مستقیم میره به سمت کوهها. این مناطق جزو پره سر تالش و در حوزه استحفاظی رضوانشهر محسوب میشه.اول رفتیم روستای ییلاق ارده عکس گرفتیم و گشتیم بعد رفتیم بالاتر به روستای پارگام در منطقه یکشنبه بازار که محلی ها بهش میگفتند: سیاه دشت.

بعد از تقریبا ربع ساعت باد شدید وزید و هوا خیلی سرد شد. کوههای بالای سر ما هم مه گرفته بودند. منم که بااااااتجربه ه ه ه ه ه  کاپشن و کلاه و تجهیزات... که کلی به کارمون اومد. شوهرم یه آشنای قدیمی هم اونجا دید که ما رو برد به یه کلبه و برامون کباب سفارش داد از گوسفندی که تازه سر بریده بودند. یه گوسفند هم تازه آوردند و سر بریدند که کامیار کنجکاو شد و اصرار کرد که بمونیم و کل مراحل پوست کندن و خالی کردن شکمش رو تماشاکنه.دل و جگرش رو هم ما خریدیم و آوردیم خونه. جاتون خالی توی اون هوای سرد....کباب داغ با مخلفاتش خیلی چسبید.

از طبیعت بگم که داره محسورکننده میشه. هنوز یه روز به پاییز مونده درختها لباسای رنگ و وارنگ تنشون کردند.مثلا روبروی کلبه ما بالای کوه دقیقا بقل هم چند تا درخت بود که یکی برگ های کاملا قرمز و بقلش یه دست زرد و کنارش یه دست سبز و کمی اونور تر نارنجی و قرمز دیده میشد و خیلی زیبا بود. ولی متاسفانه چون در ارتفاع بود عکس خوبی نتونستم ازش بگیرم. نقاش طبیعت داره با شروع فصل پاییز هنرنمایی میکنه.

تا رسیدیم خونه شب شده بود و خسته بودیم. حتی تلوزیون روشن نکردیم.به اشتباه فکر کردیم از همون شب باید یه ساعت ساعتها رو عقب ببریم پس همین کار رو کردم و چییییییییییییی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نتیجه این شد که صبح یک ساعت دیرتر رسیدم اداره و این قضیه خیلی خنده دار شده بود .دوباره ساعت رو برگردوندم جلو. احتمالا امشب فراموش میکنم که ساعت رو عقب برگردونم و فردا یک ساعت زودتر میرسم اداره و..........

 

راستی شروع سال تحصیلی جدید رو به پسر گل خودم و همه نوگل های شما تبریک میگم.

فعلا دوستان سنگر رو حفظ کنندتا آقا کامیار با یه موضوع دیگه بیاد و بهتون سر بزنه.مواظب خودتون باشید.

نوشته شده توسط فریده در ساعت 8:45 | لینک  |