سلام
از ۱۸ مهر ماه بود كه تصميم گرفتيم چند تا تعمير كوچولووووووو توي خونه مون انجام بديم. ولي چه عرض كنم همون تعميرات كوچولو نتيجه اش اين شد كه كل خونه رو تغيير شكل داديم
و ما كماكان در منزل مادرجون بسر مي بريم. خدا كنه تعميرات و زيباسازي خونه سريعتر تموم شه. هرچند بعد از اتمام كار تازه كار من شروع ميشه ولي به زحمتش مي ارزه.
كاميار هم مثل يه پسر خوب... مدرسه و دركنارش كلاس زبان ميره. هر روز هم به همراه باباجونش يه سري به خونه مي زنه و نظر ميده و تاييد ميكنه.

بنده هم كه دل تو دلم نيست.فقط تو فكرم كه بعدا چي رو كجا بچينم و چجوري تزيين كنم و ...![]()

اين عكس از روزي هست كه بعد از يه بارندگي حسابي... رفتيم كمي بگرديم . كنار رودخانه سفيدرود ...ديدم از بس بارندگي شبهاي قبلش شديد بوده... سطح آب رودخانه خيلي بالا اومده بود و تمام درختها و شاخه هاي حاشيه رودخونه رو شسته بود واسه همين سطح رودخانه كف كرده بود.


ايشالله اگه عمري باقي بود با خبراي خوب برمي گردم.
سلام.
عیدتون مبارک. نماز و روزه هاتون قبول.
ما سه نفر صبح روز عید فطر بعد از یه خواب طولانی تصمیم گرفتیم که بریم به دامن سرسبز طبیعت و بگردیم. فللللللللذذذذذا اول رفتیم خونه مادرجون برای عید دیدنی بعد خاله و دایی کامیار رو برداشتیم و رفتیم به سمت پره سر. اول می خواستیم بریم آبشار ویسادار که بعد نظرمون عوض شد چون تا میرسیدیم اونجا دیر میشد و کیفیت بالای روشنایی خورشید رو برای عکس گرفتن از دست می دادیم.چون هوا بعد از یک شب بارانی کمی ابری بود و دوست داشت بازم بباره.
اگه بخوام آدرس بدم دقیقا از رشت -صومعه سرا- ماسال- شاندرمن- پونل یا مسیر دیگه از رشت- جاده پیربازار- ضیابر- پونل-سه راه پونل که رسیدیم دقیقا ۵۶ کیلوتر با رشت فاصله داشتیم جاده مستقیم میره به سمت کوهها. این مناطق جزو پره سر تالش و در حوزه استحفاظی رضوانشهر محسوب میشه.اول رفتیم روستای ییلاق ارده عکس گرفتیم و گشتیم بعد رفتیم بالاتر به روستای پارگام در منطقه یکشنبه بازار که محلی ها بهش میگفتند: سیاه دشت.
بعد از تقریبا ربع ساعت باد شدید وزید و هوا خیلی سرد شد. کوههای بالای سر ما هم مه گرفته بودند. منم که بااااااتجربه ه ه ه ه ه
کاپشن و کلاه و تجهیزات... که کلی به کارمون اومد. شوهرم یه آشنای قدیمی هم اونجا دید که ما رو برد به یه کلبه و برامون کباب سفارش داد از گوسفندی که تازه سر بریده بودند. یه گوسفند هم تازه آوردند و سر بریدند که کامیار کنجکاو شد و اصرار کرد که بمونیم و کل مراحل پوست کندن و خالی کردن شکمش رو تماشاکنه.دل و جگرش رو هم ما خریدیم و آوردیم خونه. جاتون خالی توی اون هوای سرد....کباب داغ با مخلفاتش خیلی چسبید.
از طبیعت بگم که داره محسورکننده میشه. هنوز یه روز به پاییز مونده درختها لباسای رنگ و وارنگ تنشون کردند.مثلا روبروی کلبه ما بالای کوه دقیقا بقل هم چند تا درخت بود که یکی برگ های کاملا قرمز و بقلش یه دست زرد و کنارش یه دست سبز و کمی اونور تر نارنجی و قرمز دیده میشد و خیلی زیبا بود. ولی متاسفانه چون در ارتفاع بود عکس خوبی نتونستم ازش بگیرم. نقاش طبیعت داره با شروع فصل پاییز هنرنمایی میکنه.
تا رسیدیم خونه شب شده بود و خسته بودیم. حتی تلوزیون روشن نکردیم.به اشتباه فکر کردیم از همون شب باید یه ساعت ساعتها رو عقب ببریم پس همین کار رو کردم و چییییییییییییی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نتیجه این شد که صبح یک ساعت دیرتر رسیدم اداره و این قضیه خیلی خنده دار شده بود .دوباره ساعت رو برگردوندم جلو. احتمالا امشب فراموش میکنم که ساعت رو عقب برگردونم و فردا یک ساعت زودتر میرسم اداره و..........![]()
راستی شروع سال تحصیلی جدید رو به پسر گل خودم و همه نوگل های شما تبریک میگم.
فعلا دوستان سنگر رو حفظ کنندتا آقا کامیار با یه موضوع دیگه بیاد و بهتون سر بزنه.مواظب خودتون باشید.
سلام . 
چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز...
روز میلاد...
روز تو!
روزی که تو آغاز شدی!
امروز اومدم که تولد همسری رو تبریک بگم.
ما که هر کاری کنیم نمی تونیم از خجالتش دربیاییم.
یک روزبعد از تولد همسری دهمین سالگرد ازدواجمون هم هست آخه
همه چی ساده شروع شد
تو مسیر یه خیابون
توی یک غروب پاییز
زیر چتر خیس بارون
2-یه نگاه ساده از تو
یه سلام ساده از من
چندتا لبخند دروغین
چند قدم پیاده رفتن
چندتاپرسش از گذشته
چندتاحرف کودکانه
دل زدن به قلب دریا
یه سوال عاشقانه
3-همه چی ساده شروع شد
ساده مثل دل سپردن
مثل عاشق شدن تو
مثل عاشق شدن من
4-هر قدم که با تو رفتم
هنوزم به خاطرم هست
کوچه ها تموم نمی شد
حتی کوچه های بن بست!
....... و حالا ده سال گذشت
یه جشن کوچیک سه نفره با یه عالمه خوردنی و شادی و خنده
و صد البته کادو در کادو
حالا دست ... دست
همسری مهربون! گاهی دلمشغولی ها و خستگی کار اداره و درس و دانشگاه باعث شد ازت غفلت کنم ولی به خاطر اینکه درک کردی و بهم فشار نیاوردی و همیشه همراهم بودی ازت ممنونم.
از آقا کامیار هم ممنونم که مامانی رو درک کرده و اذیت نکرده و مامانی هم به خاطر لطف بابا و پسر گلش همه امتحانات رو با نمره بالا قبول شده.
به قول کامیار که روزی ده بار می پره بقلمو میگه مامانی : عاشقتم منم میگم الهی قربون هردوتون برم. منم عاشقتون هستم.

دوست دارم براتون جبران کنم ولی کالایی گرانبهاتر از محبت ندارم که اون رو هم خالصانه نصارتون می کنم.
السلام علیکم و رحمة الله


ما رفتیم مشهد ووووووووو برگشتیم به لطف خدا. جای همه تون خالی. خیلی خوش گذشت. به خاطر ماه مبارک هم خلوت بود. 
یه شب گرگان موندیم و بین راه رفتیم بازار مرزی بندر ترکمن ...فرداش رسیدیم مشهد. چهار شب مشهد موندیم و همه جاش رو هم گشتیم و کلی هم زیارت کردیم. برگشتنی خواستیم یسره این راه رو بیاییم فقط بین راه سی سنگان پدر و پسر تنی به آب زدند و جنگلهای گلستان هم کمی استراحت کردیم. ولی خداروشکر بی دغدغه رفتیم و اومدیم.
این عکس از بندر ترکمنه

این عکس از جنگلهای گلستانه

از شانس کامیار یه پتوی مرد عنکبوتی توی اتاق خواب هتل بود که می بینید..


باغ وحش کوهستان پارک
مارپیتون
دریای سی سنگان

استخر کوه سنگی

تعداد عکسها زیاد شد. نمی دونم براتون باز میشه یا نه؟
برای همه تون آرزوی سلامتی میکنم. همه تون رو یاد آوردم مخصوصا اونهایی رو که ازم خواسته بودند. انشالله که به آرزوهای بحقشون برسند.
خدا نگهدار همه تون


